![]() |
![]() |
|
|
تو را دوست دارم به خاطر آنكه دست فرو بردي در ژرفاي قلــــب من كه در زير توده اي از هزاران ناداني و سستي و ناتواني پنهان بود و در آن تاريكي زيباترين گوهرهاي هستي مرا يافتي و به روشني آوردي زيرا هيچكس پيش از تو چنين دور دست در من سفر نكرده بود تا اين زيبايي ها را ببيند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:47 توسط بیتا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:46 توسط بیتا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:45 توسط بیتا |
|
|
دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو
هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در
کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:14 توسط بیتا |
|
|
کلام اول و اخر..... برهنه ام بپوشانم با عشق شهری خالی ام پرم کن از ازدحام برگی خشکم در آخر زمستان بلرزانم از آواز پرنده ای سرشارم کن از شادی بگو به باد برقصد زیر دامنم تا بریزد از انگشتانم پروانه ها می خواهم تنت ننوی خوابم شود تا غرق شوم در موج دستانت برهنه ام بپوشانم با عشق.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط بیتا |
|
|
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:2 توسط بیتا |
|
|
چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است اگه ديدي تو آسمون هيچ ستاره اي نيست ناراحت نشو خودم حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا بشم تک ستاره ي دلت پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:29 توسط بیتا |
|
|
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:24 توسط بیتا |
|
|
خیا لاتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:38 توسط بیتا |
|
|
دوست دارم ساعت ها در خلوتی سرد که با حضورت معنا می یابد کنارت بنشینم و گوش به نوای صدایت بسپارم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:31 توسط بیتا |
|
|
يه دل دارم خدا داره، زمين داره، هوا داره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:37 توسط بیتا |
|
|
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:43 توسط بیتا |
|
|
منم مي خوام عاشق بشم يه عاشق خوب و بدون ريا بشم اما ميگن عاشق موندن سخته عاشق بودن و پاي معشوق موندن اين روزا همش حرفه ترسم از اينکه منم بي وفا بشم يه دروغگو تمام عيار بشم اگه نتونم سر حرفم بمونم برم و دلي رو بسوزونم اونوقت کارم با خدا ميشه آه يه دل شکسته هميشه همراهم ميشه... اگه من خوب موندم اون بد شد چي؟ اگه دلم رو شکوند و رفت تکليف دلم چي؟ يعني عاشق واقعي پيدا ميشه بي هيچ ادعائي براي هميشه تو دلم مي مونه اگه رفتش چي؟ گفت حرفاش دروغ بوده چي ؟ نمي دونم آخرش چي ميشه همين كه خدا پيشم هست براي يک عمر کافيمه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:5 توسط بیتا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:51 توسط بیتا |
|
|
آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم .
مهربانم ! نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم ! آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان ! تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش ! دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی . دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم ، نازنین مادر !من هر کجا باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:44 توسط بیتا |
|
***java4ir.blogfa.com***
***java4ir.blogfa.com*** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:29 توسط بیتا |
|
|
اگر دنیای ما دنیای سنگ است اگر عاشق شدن پس یک گناه است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:24 توسط بیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان
به این وبلاگ خوش آمدید رهگذربگذربا يك نظر |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|